پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

اولین دیدار

1391/9/1 23:12
نویسنده : مامان نازنین
146 بازدید
اشتراک گذاری

 مامانی یعنی مامان بابا رضا شب قبل از اومدنت اومد کرج تا برای زایمان پیشمون باشه همگی خونه مامان جون اینا بودیم وبعد از ظهر من وبابا اومدیم خونه خودمون وفیلم عروسیمونو گذاشتیم دیدیم و با هم صحبت کردیم منم داشتم از استرس میمردم منی که از یه آمپول میترسم حالا فردا باید سزارین بشماسترس. بعد من یه سوپ سبک خوردم و تا صبح باید ناشتا میموندم.مامانی هم شب اومدپیشمون خوابید.موقع خوابیدن هم فقط به بابا میگفتم امشب آخرین شب دو نفرمونه اونم میخندیدلبخند. از استرس تا سحر هی بیدار میشدم و بیخودی تو خونه راه میرفتم . تا خوابم میبرد احساس میکردم یه کار ناتموم دارم و از خواب میپریدم.تا اینکه صبح شدو بابارضا رو بیدار کردم و نماز خوندیم ومامانم اومد خونمون.مامانی رو هم از خواب بیدار کردیم و صبحانه خوردن و حاضر شدیم و از زیر قرآن ردم کردن ورفتیم .اول یه سر رفتیم خونه مامان جون اینا و از باباجون و خاله ندا خداحافظی کردم.وای که از استرس نمیدونم چرا دستام شروع کرده بود به باد کردن.ساعت 9 بیمارستان بودیم و ساعت 10:30 بود منو صدا کردن و بعد از یه خداحافظی مفصل از بابا رضا و مامانی با مامان جون رفتم بالا و پروندم وتحویل دادم ومنتظر موندیم تا صدام کنن و برم داخل از شانسمون اون روز خیلی شلوغ بود انگار کل خانم های باردار کرج امروز زایمان داشتند مامان جونم از من بدتر استرس داشت و میخواست به رو نیاره ولی تابلو بود.خلاصه که بعد از همه اینها ساعت 1 سر اذان ظهر صدای گریت رو شنیدم عزیزه دلم  وای که حس وصف نشدنی بود من مادر شده بودم سرم شروع کرده بود به گیج رفتن و احساس میکردم همه جا داره دوره سرم میچرخه که دکتر از بالای پرده ای که جلوی صورتم بود تورو نشونم داد و زودی بردت بعد از چند دقیقه ای پرستار آوردت کنار صورتمو بوسیدمت و کلی قربون صدقت رفتم .وقتی آوردنم تو بخش همه بودن و من تو توهم بودم احساس سبکی داشتم باورم نیشد از درونم اومدی بیرون.چشمام فقط دنبال بابا رضا بود که دیدمش اومد جلو دستمرو گرفت و منو بوسید بعد از من اولین نفر بابا رضا تو رو دیده بود.بعد از نیم ساعتی آوردنت تا بهت شیر بدم پرستار شروع کرد به یاد دادن شیردهی.لبای کوچولو و سرخت داغ داغ بود شروع کردی به مکیدن و من از صحبت های پرستار هیچی نفهمیدم و مهو دیدنت بودم و خدارو برای سلامتیت شکر میکردم . خدایا شکرت   

 

 niniweblog.com

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

آدرینا
28 آذر 91 15:46
ای جان چه نی نی ناسی


مرسی عزیزم .اگه میشه آدرس وبی که برام گذاشتی چک کن ببین درسته ؟